فراخنای افق باز غرق ماتم بود وچشمهای تو آیینهءمحرم بود
دوباره شب شدو تکلیف تلخ تنهایی برای پنجره هایی که غرق شبنم بود
دلم کتاب نگاه تورا ورق می زد وواژه واژهء چشمت چقدر مبهم بود
تو مثل قطره اشکی صمیمی و ساده که درنگاه زلالت جهانی از غم بود
و من که در افق چشمهای معصومت دلم غریبه ترین آفتاب عالم بود
...
تمام شب غزلم مشق یک نگاهت بود
هزاربارسرودم ... و یک هجا کم بود
ناصر همتی
دی ماه ۱۳۷۱
اصفهان
از همین می ترسیدم...از همین که دگر باره هیچ وقت پنجره ام افتاب را صدا نزند و بازی کودکا نه اش را ..با او ..از سر نگیرد....
علی رغم تمام بدی هات
با تو ادامه می دم
بزار بار گناهانم سبک تر بشه!
عذاب این دنیا هر چه هم سخت،از اتیش جهنم خنک تره
ساسا