چشم به درهای شیشه ای اتاق ، بی قرار مانده ام .
دل م ، نیمی شور فلان درصد تنگی را می زند که او همراه دل مهربانش برده است پشت درهای روبرو . نیمی تنگ جای خالی تو ست کنار دلشوره هایم .
stent هم چاره دل تنگی ما نمی شود مرد .

آآآی خانوم!
سوا کردنی نیست
درهم است!
چاره ای ندارم
دست می برم :
چندتایی خوب ... چندتایی بد ...
پ.ن : تمام مغازه هایت را درهم فروشی کرده ای خدا !
آستانه درد من این روزها آن قدر پایین است، که از فرط درد سوزنی که به خود زده ام، همه جوالدوزهایی که به سمت دیگران نشانه می گیرم به خطا می رود و نصیب خودم می گردد!
من مانده ام و جسمی دردناک و آثار تیره این همه سوزن و جوالدوز.
مرهمی می خواهم....