|
|
|
باز امروز دلم میل بازی دارد
هوس صفحه صیقلی شطرنجی
و حریف قدرم باز تویی
روبرویت هستم تا بخوانی دستم
و مثال هر بار من سیاه و تو سپید
من پیاده دو قدم سوی تو بر می دارم
گامهایم خسته است
وتو با اسب سپید سربلند و مغرور یکه تاز میدان
و چه آرام و صبور رخ در رخ من گرم بازی هستی
ومن آنقدر شدم خیره به آن اسب سپید
که فراموشم شد شاه و فرزین هم هست!
و مثال هر بار تو به من گفتی مات!
و ندانستم باز که تو دانستی من
مات تک تازی آن اسب سپیدت بودم
مات رای فرزین و توانایی شاه
مات آن جذبه چشمان پر از راز و نیاز
در رخ پاک سپیدت بودم
گرچه می دانم من که همیشه ماتم
مانده ام سرگردان که چرا
دل سرگشته من باز امروز
میل بازی دارد.....
نوشته: راوی
