من آمدم دوباره پریشان و غم زده
تا پر کنم پیاله ز سودای غم زده
تا همره کلام پر از های و هو شوم
تا بشکنم قرار به یک ناز غم زده
انبان پر ز خط و نشانت سبک کنم
تا برکشم به شانه من این بار غم زده
من گرچه زخم خورده ام ز خطاب و عتاب یار
اما شبانه راهیم سوی دلدار غم زده
دستان خسته ام به روی درت کوبه می زند
خواهی گشود یا بکشم آه غم زده؟!
پ.ن: این شعر با الهام از شعر زیبای زمستان آقای دکتر ناصر همتی سروده شده، البته نه از لحاظ محتوی! بلکه شباهت غم زده و یخ زده و سبک کار! گرچه به گمانم چیزی نیست جز داستان تکراری کبک و کلاغ! ولی چه کنیم که وقتمان و دستمان به شدت تنگ است ولی دلمان برای نوشتن از آن تنگتر....تا چه قبول افتد و چه در نظر آید....
از راهی دور می آیی....
تمامی گردو خاک سفرت را بر شانه های نحیف من می تکانی
تا شاید سنگینی حضورت را بیشتر از تنهایی نبودش حس کنم.....
جاریاست خیل ِخستهی مردان یخزده
در امتداد سرد خیابان یخزده
درحسرت تلاقی دستان گرم کیست؟
- دستان سرد و خالی مردان یخزده-
شولایی از سکوت به تن کردهاست رود
درسوگ موجهای هراسان یخزده
پژمردهشد خیال شکفتن که فصل فصل
رفت و هنوز هست زمستان یخزده
دریا هنوز عرصهی جولان دزدهاست
امیدِ موج نیست ز طوفان یخزده
لرزید زیر ضربهی شلاق بادها
گیسوی بیدهای پریشانِ یخزده
خالیاست از ترنم مرغان بی امید
باغ ِتبر به دوش و درختان یخزده....
ناصرهمتی،اصفهان
زمستان۱۳۷۴