ـــ بابا ! تو برای یک ساعت کار چقدر مزد می گیری؟
* چرا این سوال رو می پرسی؟ به تو چه ارتباطی داره؟
ـــ فقط می خوام بدونم!
* ساعتی ۲۰ دلار. خوب؟!
ـــ بابا میشه ۱۰ دلار یه من قرض بدی؟
* پس بگو چرا این سوال رو پرسیدی!
من صبح تا شب جون میکنم تا تو پول ها رو خرج اسباب بازی های بی مصرف کنی؟!
نخیر! از پول خبری نیست! برو تو اطاقت!
(یک ساعت بعد)
* چرا اینقدر تند با پسرم حرف زدم؟!
شاید واقعآ به این پول نیاز داشته باشه!
(ورود به اطاق پسر)
* پسرم ٫ می بخشی! من امروز روز خسته کننده ای داشتم٫
بیا٫ اینم ۱۰ دلار !
(پسر با خوشحالی جلو اومد و پول رو گرفت و پیش یک ۱۰ دلاری مچاله زیر بالش گذاشت)
* تو خودت پول داشتی و باز از من خواستی؟!
پسره بی فکر! من تا کی باید برای این اسباب بازی ها پول بدم؟؟؟
ـــ نه بابا ٫ من پول پس انداز داشتم ٫ ولی کم بود.
حالا خیلی خوشحالم که با این ۲۰ دلار می تونم به آرزوم برسم٫
یک ساعت از کار تو رو بخرم تا یه شب بتونیم با هم شام بخوریم !
(روز پدر مبارک!)
دیگر چه فرقی می کند٬ که مثلا من٬
دامن گل گلی پوشیده باشم یا صندل سفید
موهایم را گوگوشی کوتاه کرده باشم یا دم اسبی بسته باشم....
وقتی ٬ وقتی ٬ طعم خنده های لب هایت گس می شود
و من شبیه انتظار می شوم.....
فرقی نمی کند ٬ اما
خنده ی چشمانت را لااقل از من دریغ نکن....
دوستت دارم های من توی چشمهای توست........
افکارم عاشقانه نیست
اعمالم عابدانه نیست
اشعارم شاعرانه نیست
سرود هایم گوش نواز نیست
بر لبم نوای راز و نیاز نیست
در سرم غوغای پرواز نیست
در این بساط نا چیز هدیه ای برایت ندارم٫
جز آه سینه سوز و دل سوخته...